هديه هديه ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره

هديه خانم، مغز بادوم

سال 93

سلام عشقم  اول بگم یک بار دو روز پیش این مطالب و نوشتم اما قبل از اینکه ارسال کنم کامپی.تر هنگ کرد و خلاصه نشد منم کلی عصبی شدم اما بازم اومدم تا همون چیزارو بنویسم امروز 20 فروردین 93 است چند روز قبل از تحویل سال سعی کردم پوشک و ازت گیرم اما موفق نشدم و شما هر بار بعد از اینکه کارتو می کردی می گفتی و منم دو ساعت مونده به سال تحویل کم اوردم و دوباره پوشکت کردم اخه حسابی کلافه شده بودم و نمی دونستم چه کار باید بکنم البته چند روزم که خونه مامان اکرم بودیم اونم تلاش کرد اما تسلیم شد خلاصه که شما همچنان پوشک می شی یا به قول خودت عوض عوضا جونم برات بگه که روز 5 شنبه که سال تحویل بود لباسای نو پوشیدم برات و همراه پدرت چند دقیقه مونده به...
20 فروردين 1393

اتاق تکونی

سلام عشقم دختر قشنگم کم کم سال نو داره می اد و منم تصمیم گرفتم روز جمعه اتاق شما رو مرتب کنم اول تصمیم به گرد گیری ساده بود اما کم کم  اتاقت جوری تکون خورد که انگار زلزله اومده بود اخه متوجه شدم از پنجره آب اومده داخل و پشت تختت خیس شده و خلاصه اول کل وسایل رو ریختم بیرون و بعد تخت رو جا به جا کردم تازه پدرت هم خونه نبود ولی وقتی شب اومد من همین جور نصفه کاره منتظرش بودم اخه دیگه واقعا جون نداشتم خلاصه با هم اتاق و مرتب کردیم و از اونجا که تخت شما خیلی سنگین و بزرگه بعد از مرتب شدن اتاقت نه من نه پدر دیگه جون نداشتیم حتی راه بریم  اما شما حسابی با اسباب بازیات بازی کرده بودی و یه دل سیر همه چیز و به هم ریختی و کلی کیف کردی البته ...
18 اسفند 1392

باز ورامین

سلام دختر قشنگم اول از همه بگم اولین بار در تاریخ 6 اسفند 92 سوت زدی که صدا هم داشت و من و پدر مثل جرقه از جا پریدیم در تاریخ 9 اسفند هم یاد گرفتی بادکنک باد کنی البته یه کوچولو چون همون قدر هم کبود می شی تا باد بشه ولی خلاصه اندازه یه نارنگی بادش می کنی جونم برات بگه این اخر هفته برای کار ساختمانی بابا سعید رفتیم ورامین البته 4 شنبه عصر رفتیم و جمعه عصر برگشتیم اما درست همزمان با ما داداش داوود عزیزم هم اومد امل که متاسفانه نشد هم دیگه رو ببینیم و من کلی ناراحت شدم ایشالا دفعه بعد براشون جبران میکنم روز چهارشنبه قبل از رفتن خونه مامان اکرم اینا رفتیم رستوران چون عمه منیر همه رو دعوت کرده بود به ما هم زنگ زد که باید حتما بریم ما هم ک...
11 اسفند 1392

روزهای گذشته

سلام عشقم تو این چند روز که گذشت جونم برات بگه خیلی کارا کردیم 21 بهمن دایی داوود اینا اومدن خونه ما و شما همراهشون رفتی خونه عمه جون ذلفا و بعد هم اخر شب با گریه  و زاری برگشتی خونه البته یه مدتیه که این اخلاق رو پیدا کردی که هر جا می ریم دوست داری همون جا بمونی و کلی گریه زاری می کنی تا برگردیم خونه روز 22 بهمن شب رفتیم خونه دوست خونوادگیمون که لیانا جون دخترشون فقط سه روز بزرگتر از شماست و به همین دلیل یه کیک کوچیک خریدیم و رفتیم اونجا شما دوتا حسابی ذوق کردین و شمع فوت کردین و خلاصه دوباره تولد گرفتین واسه خودتون شما هم درست مثل کیک تولدت قبل از اینکه کیک رو ببرن با قاشق به خامه ها حمله ور شدی و چند قاشقی خامه خوردی روز 23 بهم...
2 اسفند 1392

بازم سه سالگی

دوباره سلام عشقم  می خوام دنباله مطلب قبل و بنویسم اما حوصله ندارم همون رو ادیت کنم عزیز دلم حالا که سه ساله شدی هنوز بعضی کلمات رو خیلی با مزه می گی  جیگ=جیغ فینگول=فیگور درس=دسر(بر یک وزن) خدا یافظ=خدا حافظ عاشیگیتم=عاشقتم ببکشید=ببخشید پتوه=پتو زیبای گفته=زیبای خفته اگا=اقا حسابی لجباز و یک دنده شدی و همش در جواب همه چیز یه نهههههههههه بزرگ می گی یا می گی نه نه  نه  نه دختر ناز ناز من این روزا علاقه داره که نسبت فامیلی ادما رو با خودش و دیگران یاد بگیره مثلا می دونی که زهرا دختر عمه است اریا مهر پسر عمو یا مثلا می گی مادر من می گم دایی داوود تو می گی داداش داوود پدر می گه اگا داوود دختر ...
20 بهمن 1392

سه سالگی

سلام عشقم حالا دیگه سه ساله شدی  وقتی که فکر می کنم می بینم که این سه سال خیلی زود گذشت اونقدر زود که من هنوز لحظه به دنیا اومدنت و تمام ماجرا های این مدت رو دقیقه دقیقه به یاد دارم دختر قشنگم در کنار تو بودن بهترین هدیه ای بود که خدا به ما داد دختر زیبایی که با اومدنش زندگی ما رو شیرین تر کرد عشقم حالا در سه سالگی 89 سانت قد داری حدود 10.5 کیلو وزن  یه زبون دو متری داری که باهاش از پس همه چی بر می ای رنگ ها رو خیلی خوب می شناسی (سفید-سیاه-ابی-قرمز-زرد-نارنجی-سبز-سرمه ای-بنفش-طوسی-قهوهای-طلایی...) خیلی از رنگ ها و کلمات دیگه رو به انگلیسی بلدی چند تا کلمه مازرونی بلدی حتی یک لحظه اروم و قرار نداری مدام حرف می زنی،...
19 بهمن 1392

تولد

گل دخترم، عشقم دیروز روز تولد 3 سالگیت بود هزار ساله باشی عشقمممممممممممم از دیروز برات بگم که این روزا هنوز هوا حسابی سرده و بعضی از قسمتهای شهر گازشون قطع شده به همین خاطر هم هیچکس از ورامین نتونست برای تولدت بیاد ما هم تصمیم داشتیم امروز عصر با حضور عمه ذلفا و زن عمو مامان نرگس و عمه پانی و زهرا و اریا مهر و داداش علی یه تولد کوچولو برات بگیریم اما گویا زمان رو اشتباه به عمه جون گفته بودیم یا اون اشتباه شنیده بود خلاصه من بی خبر از همه جا صبح رفتم جلسه کانون و یه جعبه شیرینی هم بردیم اونجا و تا برگردیم و ناهار بخوریم ساعت دو بعد از ظهر شد حدود ساعت 3 بود که دیدم عمه ذلفا زنگ زده وقتی بهش زنگ زدم گفت که پس کجایین ما داریم میایم چرا از ...
17 بهمن 1392